تبليغاتX
با هم

دلم مثله دلت خونه شقایق

چشام،دریای بارونه شقایق

مثه مردن می مونه، دل بریدن

ولی دل بستن، آسونه شقایق

شقایق، درد من یکی... دو تا نیست!!

آخه درد من از بیگانه ها نیست...!!!

کسی خشکیده خون من، رو دستاش،که حتی یک نفس از من جدا نیست!

شقایق، اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا، کسی،عاشق نمیشه

عذای عشق غصش،جنسه کوهه

دل ویرونه من، از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی.ی.ی...

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد.............

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت، ته گلخونه های بی کسی برد...

دویدیم... دویدیم ...و دویدیم

به شبهای پر از قصه رسیدیم

گرفتن سرنوشتامونو تقدیر

ولی ما عاقبت ازهم بریدیم

شقایق، جای تو دشت خدا بود، نه تو گلدون، نه! توی قصه ها بود!

حالا از تو، فقط این مونده باقی ،که سالار تمومه عاشقایی...

شقایق... وای شقایق... گل همیشه عاشق...Bilder hochladen

((توضیح:چند سال پیش یه روز داشتم کتابای کتابخونه رو یه جورایی وارسی می کردم که با نویسنده ای به نام" ر.اعتمادی" آشنا شدم.نویسنده ای که مامان نوشته هاشونو در جوونی خیلی دنبال می کردن و تمامه کتابا و حتی مجلاتی که ستونی توسطشون پر می شده،نگهداری کردن...کاری که این نویسنده تو اغلب کتاباش (بازی عشق(زیباترینش که عاشقش شدم)-ایستگاه شب-ایستگاه اتوبوس و...)و فصولش انجام داده بود ::برای خوندن هر فصل آهنگی رو پیشنهاد داده بودن و برام این کار خیلی جذاب و جدید بود...خواستم منم به شما دوستان اول خوندن کتابهای این نویسنده ی توانا رو توصیه کنم و بعد هم همچون ایشون به شما این پیشنهاد رو بدم که همراه با گوش دادن آهنگ بالا آپ منودنبال کنید...خودم هم با این آهنگ دارم تایپ می کنم...))

سلام....یه سلام گرم،توی این هوای سرد و بارونی ،به همه ی دوستای گلم...به این خونه...به دنیا...به زندگی....به...شاید این سلام رنگش،طمعش ولحنش با همه ی سلام هایی که قبلاًداده بودم، فرق کنه!خودمم نمی دونم چه جوریه؟!فقط دوستش ندارم چون آخریه! این آپ رو دارم با تمامه وجود می نویسم...صدای بارون هم از دریچه ی کولر داره باهام همنوایی می کنه!حال وهواوسکوت سنگینی رو تجربه می کنم که برای خودم مرموزوخیالیه!حرفهای زیادی دارم..کمی رو میگم..کمی رو فراموش میکنم...کمی رو هم دفن...فکر میکنم حرفها به درازا بکشه، عذر می خوام ازتون ولی دوست داشتین تا انتها همراهیم کنین...

عنوان آپ می دونم که غافلگیرتون کرد..درست حدس زدین!؟آره خوب ،وقته رفتن و کوچ من هم از این دیار رسید...به تنهایی...سرزمینی که دلم می خواست برام یه جای جاودان باشه،تا جایی که می تونم ادامش بدم(تازه می خواستم به مسائل و موضوعاتی که دوست داشتم همیشه راجبشون حرف بزنم بپردازم..چون فکر می کردم شرایط ثبات میگیره و وقت برای ....) ولی خوب، بعضی چیزها از اراده ی ما خارج میشه!زود بود و سخت و دردناک،ولی درد خیلی وقتا آدمو دردمند نمی کنه..دردکش نمی کنه...واکسینش می کنه...حتی درد پرورش می کنه!شاید من می خوام که برام اینطور باشه...اسکلت وجودیم استوارو سرسخت بود و امیدوارم همیشه اینگونه باشه...

توی این مدت اتفاقهایی افتاد که من و بهی رو از هم دور کرد...برای همیشه....قبول کردن و گفتنش برام سنگین بود ولی....ارتباط ما ساده شکل نگرفتو سر پیشامد کوچیکی هم،ازهم گسیخته نشد...حتماًالان می گید چه ساده!؟چه راحت ؟!نه اینطوری نیست..!!می دونم که خیلی چیزها تو ذهنه مخاطبه من که شماها باشید شکل گرفته و میگیره...هزاران سوال؟!(خود من هم جواب هزاران سوال رو در اطرافم جستجو می کنم و هنوز نتونستم پاسخی براش پیدا کنم).خیلی مسائل پیش میاد که نقشه تو توش کمرنگه...من به خدای خودم ایمان دارم..می دونم اون هست.. با منه..من به رضا و تقدیری که خدا برام خواست و می خواد راضیم...صبوری وتحمل هم با توکل به او حتماً میاد...به لطف او امیدوارم...دوست داشتم توضیح بدم.ولی به حرمت خیلی چیزها...به قداست تک تک واژه های تطهیر شده ای که توی ذهن دارم، باید گفت ها رو ناگفته گذاشت و توی کمدی که هممون(همه ی آدمها) توی ذهنامون داریم تا اون اسرار دل رو توش بزاریم...اون صحبت های سنگینی که ...توهمون طبقه ی آخری که دیرتر ببینیمش و به یاد بیاریم، همه ی افعال لازم و متعدی..جملات نهی و انکار و امر...حتی لحظاته به تصویر کشیده شده، با قابهایی از جنس طلا و یا چوب رو درونش میزاریم و ...منم اینکارو کردم!شرمندم و عذر می خوام که نمی تونم توضیحات بیشتری بدم..اگر منو میشناسید و بهم اعتماد دارید، بدونید که صلاح و بهترین رو برای عدم بیان مسائل و ماجرا انتخاب کردم...مورد خاصی نبوده که بخواید با ذهنتون درگیر بشید...دلایله مختلفی پیش میاد که باعث قطع میشه...باورپذیر نیست، اما این جدایی رخ داد و بازگشتی هم اتفاق نمیفته.گاهی مقاطعی از گذشته،تنها برای تلنبار کردنه،همچون مرجعی به وقت لزوم لازمه.....نگران هم نباشید.بهی حالش به لطف خدا خوبه و سرحاله..خدا رو شکر.امیدوارم همیشه سلامت و موفق و خوشبخت باشه،همیشه و خدا نگهدارش..همیشه سر سجاده هاتون برای بهی دعا کنید..برای اینکه خدا همراهیش کنه وبه خدا نزدیکتر بشه...به هدفهای زندگیش برسه و آرامش و خوشبختی رو در کنار انسانهایی که دوستشون داره، بدست بیاره. از طرفه بهی هم از همتون تشکر می کنم...برای همه چیز...امیدوارم روزی بتونم تو دنیای واقعی با تک تک شما ها برخورد کنم وباهاتون در ارتباط باشم.

می دونین همیشه برام خداحافظی تلخ بود..یادمه از همون بچگی چند ساعت قبل از اینکه مهمونا خونمونو ترک کنن، من بغض می کردم و سعی می کردم با همون تفکرات کودکانه ...بدیها و بداخلاقیهای اونها رو به یاد بیارم تا بتونم جداییشون رو تحمل کنم(چقدر اینروزها دلم برای دنیای پاک و بی آلایشه کودکی تنگ شده..)شماها که بدی و بداخلاقی نداشتین که...؟!متاسفانه یا خوشبختانه هنوزم نتونستم این عادت رو ترک کنم وفاصله ها و خداحافظی ها رو دوست ندارم!اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم باید خداحافظی سخت باشه در صورتی که زمانیکه می خوای جدا بشی دیگه کاملاً تعلقت از اون افراد قطع شده باشه و دیگه نبینیشون و...ولی من که قلبم همیشه پر از خوبیها ویادگاریهای کسایی که دوستشون دارم...چیزهایی که برام با ارزشن و به محض اراده ی ذهنم خیلی سریع جلوی چشمام نقش می بندن!..پس غصه ای نداره...نمی گم خداحافظ چون بهش اعتقاد ندارم...وقتی همیشه با هم بودیم... شریک بودیم...و برای من همیشه یادها زندست پس کلمه ی خداحافظ رو برای همیشه از دایره ی لغات ذهنم پاک می کنم.گفتم بی خبر برم(وبلاگو حذف کنم)..شاید راحت تر باشه..شاید این بغض سنگین نخواد تو گلوم گیر کنه و .....ولی گفتم نه؟!رسم ادب نیست..رسم دوستی نیست...بی وفایی و بی خبر گذاشتن تو مرامم نبوده و نیست...اگه روزی با عشق دست چند نفر از بهترینها رو فشردم وبا هم رفت و آمد کردیم...الان بخوام بدون اطلاع ...بدون فشردن دست تک تکتون و و احساس کردن گرمای بی انتهاتون از اینجا برم.شما ها برای من دوست نبودین..شاید فراتر از اون...توی این دنیای (مجازی)خنده ها و گریه ها و ...در کنار آدما...و ..جوری برات به تصویر کشیده میشه که انگارداری با اونها زندگی می کنی..هر روز ..هر هفته..من با شما خندیدم..با شما ناراحت شدم..با شما...صمیمت و نزدیکی ای بین انسانها بوجود میاره که سنگ محکی برای قیاس ارزش والاش پیدا نکردم!پس اومدم و با وجود سختیش بگم که باید چمدونها رو ببندمو و ازکنارعزیزام سفر کنم...چند لحظه ای دم در این خونه بشینم ..به کلیدش نگاه کنم و...همیشه عاشق سفربودم و هستم..عاشق اون تک درخت های وسط بیابونهای جاده ی ممتد و ...زیاد هم سفر می کنم،جاتون خالی اول هفته هم سفر بی برنامه ای به تهران داشتم(سر زدن به مامان بزرگ به خاطر حالشون) و توفیقی نصیبم شد که بتونم از تهران تا اینجا رو تنهایی توجاده رانندگی کنم و بین راه چایی رو به هنگام غروب آفتاب با افکاری به رنگ نابش بنوشم...اما این سفر،شاید تلخ ترین سفری بود که بلاجبار منو راهی کرد...سفر از خونه ای که خودم خشت خشتش رو، روی هم چیدم!!بگذریم..نمی خوام حرفهای ناراحت کننده بزنم...

زندگی دست اندازهاش زیاده..بعضی وقتا توی یکی از اون چاله ها مدتی متوقف میشی، باعث میشه دیر به مقصدت برسی..ولی توهمون چند ساعت معطلی، یاد می گیری چه جوری مشکلتو حل کنی وازش درس بگیری که دفعه بعد چه جوری تو بپیچیو اون چاله رو تو بپیچونی...تو همون مدته که می فهمی چقدر صبور بودی..چقدر نیرو داشتی و قوی بودی که شرایط محیطی جاده تاب تحملتو کم نکرد و از همه مهمتر چه خدایی داری؟خدایی که تو چاله انداختناش هم برای تو یه ....دلیله اصلی اومدنم به اینجا این بود که از همتون تشکر کنم ،یه تشکر ازاعماقه وجودم..با همه ی احساسم..با همه ی...ممنونم ازتون ...همیشه همراهای خوبی برای من بودین.مخصوصاً تو این چند ماه اخیر..دعاهای خالصتون رو بدرقه راه من و بهی کردین...ممنون از همه ی مهربونیا...خیلی دوستتون دارم.کاش می تونستم پیشکشی به رسم سپاس نثار وجود تک تکتون کنم. هدیه ای..دسته گلی ...آهان یادم افتاد دو روز پیش از چند تا از گلدونام پاجوش گرفتم وازشون عکس هم گرفتم(آخه همیشه عکساشونو دارم که دلم تنگ شد نگاشون کنم)خوبه اون عکس رو بزارم اینجا و زیباییشونو نثار نگاهه قشنگتون کنم..امیدوارم خوشتون بیاد!( ایشالا چند سال دیگه بابا ماماناشونو(کاکتوسا) رو تو نمایشگاهی که دایر می کنم و منت میزارین،تشریف میارین خواهید دید:) Bilder hochladen

دوستای خوبم ..شاید دوباره روزی وارد این دنیا بشم و خونه ای بسازم...من هنوزم به دعاهای خیر شما نیاز دارم...برای آیندم هدفهای بزرگی تو سرم هست..می خوام با توکل به خدا و لطفش و تکیه به وجود خودم و تواناییهام به همه ی اون چیزهایی که می خوام برسم...می خوام همون سانی که دلم می خواد بشم و باشم.باید سعی کنم همه چیز بیاد پایین و من برم بالا.نزدیک به همه ی هستیم...خدای خودم..به معنای واقعی بفهمم که انسانم و آزاده وبا بهترین سانی یی که میشناسم زندگی کنم.

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

Bilder hochladenبرای دوستان:(دلم می خواست برای هر کدومتون اگه شده حتی یه جمله بنویسم)

بهترین داداشه دنیام:آره داداش همدمم..داداشه خوبم...سیامک عزیزم..کسی که بهم یاد داد معنای کامل( انسان )چیه؟هزاران بار ازش به خاطر همه خوبیهاش تشکر کردم...می دونم که روح والای این گل، اونقدر سرمست هست که نیازی به این تشکرات نداره..ولی خوب داداشه عزیزم ،خواهر کوچولو می خواد یه بار دیگه هم که شده(کتبی و رسمی) به خاطر ...واقعاً نمی دونم چی بگم؟!چجوری بیان کنم؟بگم به خاطر لطفها ..همراهیات...زحمتایی که کشیدی...کمکات...به خاطر اون پست که الفاظش شوق امید بهم داد("برای دوستی که این روزها بس دلتنگ و محزون است")دستتو می ببوسم وبرای خوشبختیت و سلامتیت هر روز سرنمازم از خدا تمنا می کنم، ازش سپاسگذاری می کنم که وجودی اینچنین رو برای همراهیم قرار داد...جاودانگی و کمال تمامه صفاته ذاتی نابی که تو شخصیتت دیدم آرزومه...به خاطر مزاحمتها و دردسرهایی که برات داشتم خیلی ازت عذر می خوام..به بزرگواریت ببخش(تو رو خدا موهاتو نکنیا... کچل خان نمی خوایما(دوباره خواهر شوهر و عروس رفتن تو یه جبهه:))امیدوارم عروسمون نشنوه: دسته گلیه داداشم...یه دونه در دنیا!مطمئنم!!چون داداشه منه!:)) وبازم می گم دلم می خواد هر زمان که فکر کردی، کمکی یا کاری برای تو نازنینم قادر به انجام هستم بگی،خواهش می کنم. از ته دلم به اندازه دنیا خوشحالم می کنی که باهام در میون بزاری...راستی سفارشه من یادت نره...امیدوارم همراه شبنم زلالی که روی تن سبز و گرمت قرارگرفته، سحرگاهان زیادی رو به شامگاه برسونید.دوستت دارم دااداشیه همیشگیه مهربونم!...

جانیه خودم:جانیه من...عزیزکم...دوست نازم...باور کن مرجانیم مثله یه خواهری دوستت دارم...چقدرررآرزوها داشتم...حتی برای آبعلی امسال می خواستم هماهنگ کنم تا با ..راهی بشیم.اما خوب قسمت نبود!امیدوارم جوجه خان حسابی مواظبه جانیه من باشه...نشد از نزدیک به خاطر داشتن جانیه من بهشون تبریک بگمااا!:)البته تو هم همین طورااا..سعی کن همیشه کنارش باشی....می دونم که مرجانم رو خودش خیلی کار کرد و الان یه جانیه ناب و زلاله مثله قطره های بارون(می دونی چرا اینجوری توصیفت کردم چون یادم به جمله ای اومد که :"باران نه به دلیل توانش بلکه به دلیله استمرارش سنگ رو میشکافد" وتو هم قوی شدی، می بینم.،.لمسش می کنم.،خیلی خوشحالم که همه چیم داره اونجوری که دوست داری پیش میره!..می دونم که بزودی در کنار جوجه روزهای برفیت ،گرمترین روزهایی میشه که گذروندی...همیشه به یادتم..همیشه برای خوشبختی شما دو تا گل دعا می کنم..مواظبه جانیم باش.توی این مدت ازعشق و انرژی لبریزم کردی ممنونم نفسم....عزیزمی...دوستمی..جانیمی.. برای همیشه ی همیشه...به امید دیدارت هستم اگر خدا بخواد..

مریم گله نازمنه:مریمه من.خانوم مهندسم...... برگشتی!دیگه بلاگ رو رها نکنیا!با همه ی گرفتاریها بازم بنویس ..آزاد ...رها...از استرسهات کم کن گلم..همه چیز درست میشه.از همه ی مهربونیات ممنونم ...از همون روز اول که تو بلاگت ورودمو تبریک گفتی...چقدر ترک مهمونداری چون تو سخته برام..امیدوارم در آینده همکارای خوبی بشیم...شاید محل کارمون یه جا بود...بهترینه بهترینها رو برای تو و سیاوش عزیزآرزو می کنم.

سروشیه کوچولوم..مهندسه آینده ی بسکتبالیستم:وای سروشه من...سروشم از اعتمادت، از مهربونیات،از اینکه منو تو وبت بهترین دوستت معرفی کردی و...ممنونتم...نه! هیچوقت فراموش نمیکنمت(تنها چیزی که هیچوقت نتونستم یاد بگیرم،همین فراموشی بود)..پیشوند" بی "هم به معرفته ما نمیچسبه ها!.فکر می کنم از همین حالا تا سال دیگه این زمان،روزهای سخت و پر مشغله ای داشته باشم،می خوام مثله داداش کوشملوی خودم خرخونی کنم..بگو خووب.....حسابی درساتو بخون چون آبجی سانی بزودی میشه استادت و حسابی سخت گیره ها!!قبولی ارشد، اونم تو یکی از گرایشهای رشته خودم...خیلی سخته!! میدونم که می تونم....خیلی دعام کن بهش احتیاج دارم..تو پاکی و کوچیک و خداخیلی خوب صداتو میشنوه.....اون موقع هایی که قرآن می خونی،یادته؟...امیدوارم روزی از نزدیک باهم بازی کنیم..حتماً...بزودی ان شاا...بازم میگم برنده از حالا معلومه..سروشه من!سروش همیشه اوله!مگه نه؟از خدا می خوام تو همه ی مراحل زندگیت اول باشی و به همه ی خواسته هات برسی!یادت باشه وقتی برای بار 1000ام تو مسیر زندگیت روی سکوی قهرمانی ایستادی،خبرم کنی..چون من می خوام ایندفعه ازت جایزه بگیرم:)مواظبه سروش باش!(مخصوصا ً موقع بازی)

ناناز نازم:سانازیه من...نازه من...عزیزم.. بلاگ تو باعث شد منم شروع کنم به ساختن این خونه...قبل از اینکه این بلاگ رو داشته باشم،همه ی آپهاتو می خوندمو دنبال می کردم.همیشه ایمان و توکلت رو ستودم...امیدوارم زیر سایه اهل بیتی که هم تو و هم آقا امیر از مریدای پاکشون هستین موانع و مشکلاتتون از سر راه برداشته بشه و ناناز خانومه منم زودتر به آرامش حقیقی و وصاله یارش برسه..محرم هم نزدیکه و ..می دونم مثله من عاشقه امام حسینی...از خود آقا می خوام نگهداروحامی عشقتون باشه!.

سانیای خودم:سانیه من،خوشبختیت ورسیدن به همه ی خواسته های روحه لطیفت در کنار نانا، یکی از خواسته های قلبیمه..تا جایی که می تونی وبلاگ نویسی رو ادامه بده...قلمت..احساساتت و موضوعات انتخابیتو دوست دارم...امیدوارم بتونم همیشه خواننده ی خاموشت باشم..این هم امتیازیست!و باعث افتخار...

استاد خودم تینای گلم:تینای من ..خانوم معلم گلم...خانومیه من، خسته نباشید به خاطر این همه زحمت وتلاشی که می کنی،می دونم سخته ولی مطمئن باش بعد از گذشت روزهای سخت...آسایش و آرامش تنها ارمغانه دلچسبه اون لحظاته...تینا جونم..خیلی ممنون که منو محرم دونستی و می دونی...خیلی خوب درکت می کنم...خواستم بازم بگم اول خودت و بعد دیگران..سعی کن بیشتر برای خودت و خواسته هات وقت بزاری..خودت رو رها کن.به خودت فرصت بده..یه مدت برای خودت و خواسته هات زمان بزار...بزار زندگی رواله خودش رو طی کنه تا از افت و خیز های گذشته کمی دور بشی...به اراده خدا ایمان داشته باش.از همه ی لحظه هات لذت ببر(حتی همین مشغله هایی که خیلیم خستت می کنه..اما لبخند احمد(شاگردت)بهت انرژی میده..مگه نه؟)...زندگی رو خودمون میسازیم...همین تینایی که داره اینا رو می خونه...عزیزه دلم تمامه توانتو برای ساختن چیزهایی که می خوای بزار..خودت رو از خودت پر کن..اشباع کن...اگر اینکارو کردی می بینی که بی نیاز میشی از همه چیز...تو اون شرایط، زندگیت مثله کلاسه سفالگری میشه که هر روز هر چی خودت دوست داشتی میسازی و با همشون زندگی میکنی...بازهم میگم من هستم!همیشه می تونی رو کمک من، تا جایی که در توانم باشه حساب کنی..همیشه هم گوش خوبی هستم برای شنیدن(از طرفه آبجیه یک سال بزرگترت)...

مهسا و میلاد:شما دوست جونای ددریم که فعلاًبه خاطر درسها، وبلاگتونو تعطیل کردین...امیدوارم عشقتون جاودانه در کنار هم اوج بگیره و هر چه زودتر بتونین با خیاله راحت با هم در حالی که نینیای خوشگلتون هم رو صندلی های عقب ماشین نشستن برین همون شهر نزدیکتون پیک نیک...جای ما هم خالی ....مهسای ماهم از همه ی مهربونیات ممنون.

نازی و میلادی:نازی من که خیلی نازی...همیشه با هر پستی که ازتون خوندم لبخندی هم روی لبام نقش بست...کمتر آقا میلادی رو اذیت کن...پی نوشت آخرم مخاطب خاصش هستینا!ایشالا سالگردهای بعدیتون رو تو خونه ی حقیقیتون جشن بگیرید...

جوجو جون و یلدام:شما دوتا گلایی بودین که خیلی چیزها ازتون یاد گرفتم..استقامت..صبوری...تحمل و...چیزهایی که هر کس نمی تونه به آسونی درکشون کنه !چه برسه تجربه کنه و سربلند ازش بیرون بیاد...ممنونم ازتون..ایشالا که جوجو جونی زودی بره سر خونه وزندگیش...می خوام همه ی خوشی ها و شادیهای دنیا نصیبت بشه و هیچوقت ،هیچ چیز،باعث ناراحتیت نباشه و یلدا خانومیم هر روز در کنار آقا یاشار گل روزهای شادتری رو بگذرونه و تلافیه همه ی سختیها و دوریهای گذشته بشه...راستی من کی خاله سانی میشم؟(با یلدا خانومم بودم؟).

فاطمه خانومی و آقا مجید:وای این دوتا گل که...البته تازگیها که به ما سر نزدن...بهترینها رو برای شما عزیزام از خداوند متعال خواستارم. تو سفرای زیارتیتون ما رو هم از دعا ی خیر فراموش نکنید.

محمد عزیز:محمد جان دوست جدید ما بود...بزار بازم تبریک بگم بابته قلم زیبات...به ذهن آزادت که خیلی خوب می دونی حرف هر داستانی روتو چه فضایی بزنی !همینم باعث برداشتهای تفاوت هر خواننده از داستانها میشه و حتی خواننده ای چون من که همیشه چند بعدی به همه چیز نگاه می کنم با خودش هم دچار کلنجار بشه برای برداشت کردن.. .داستانهات دردهایی رو بیان می کنه که بین آدمها اپیدمی شده و هیچ کس با اینکه خودش میتونه طبیبه خودش باشه یا از کنارش بی تفاوت میگذره و یا خیلی راحت اونو میگیره و انتقال میده!؟خوشحالم کسی هست که دغدغه هایی اینچنین داره و از نبوغش..قلمش..افکارش.. در جهت تعهدش استفاده می کنه...راستش منم مدتی چیزهایی می نوشتم...البته نه به خوبیه شما...داستانهات منو یاد نوشته های خودم میندازه:)....مشتاقانه در انتظار خرید اون رمانی هستم که دوست خوبی چون تو مولفش باشه..احساس شعف و افتخار ی که بهم دست میده رو از همین حالا می تونم حس کنم.حتماًشروع کن..پیشنهادی که با خوندن آرشیو و داستانهای دیگت دارم این بود که سعی کنی چون داستانهات کوتاهن و دقت و تامل خواننده روی واژه واژه ها قرار می گیره...کمی بار لغوی و پختگی جملات رو بیشتر بکنی(البته نه در مورد داستانهای رئال)...فکر می کنم اثر گذاری و موندگاریش تو ذهن مخاطبت بیشتر بشه...دوست داشتم این پیشنهاد رو بکنم هر چند باید گستاخی منو ببخشی در مقابل استادی چون تو...با آرزوی موفقیت روز افزون برای دوست خوب نویسندم!

به رسم قدیم الایام برای بهی نوشت:...............

.....................................................................

....................................................................

سکوتی خالص...جملاتی كه از سكوت بیرون میاد كلماتی زنجیر وار و ممتد استفقط كافیه كه ذهنت رو ساكت كنی ...اونوقت میتونی امواج بی صدایی اونودر اعماق وجودت تجربه كنی...فکرشو هم نمی کردم روزی این همه نقطه چین بتونه .....)

نمی دونم چرا یاد این شعر افتادم:

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم،خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانهی جانم ،گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:<< از این عشق حذر کن...لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ،آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن>>»

با تو گفتم::

«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم

بازگفتم: که تو صیادیو من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم.همه جا گشتم . گشتم

حذر از این عشق ندانم! نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جدایی نشینیدم

پای دردتو من اندوه کشیدم

نگسستم..نرمیدم!

رفت در ظلمت شب ،آن شب و شبهای دگرهم...

نگرفتی، دگر از عاشق آزرده خبرهم

نکنمی دگر از آن کوچه گذرهم

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟!....

 و در آخر برای سانی نوشت:سانیه من ..سانی...عزیزه دلم...هیچکس بهتر از من نمی دونه که....گلکم..خدا اون بالاست...فقط اینو یادت باشه همین کافیه!اون مواظبته!منم مواظبتم! خودت باش مثل همیشه، سانیه خوبه من باش...و برای بهتر شدن این خود، تو زمینه های مختلف ،همه ی تلاشتو بکن..حالا زودی بیا بغلم...دیشب تو آغوش خدا بودی..امشب نوبته خودمه!توسانی رو داری...منو...سانی خیلی با ارزشی..خیلی بزرگی...خیلی پاکی...خیلی شجاعی...اینارو می دونی که...به خودت افتخار کن...همیشه تو هر چیزکامل بودی و یا هیچ ..!دست تو دست هم..با هم...با هم...هستیم و به معنای واقعی زندگی می کنیم و لذت می بریم...تو این دو هفته ی اخیر چقدر پرکشیدی...فکر می کردی تا اونجاها بری..بتونی بال بزنی؟!دیدی مثله همیشه قدم زدن و نشستن کنار زاینده رود زندت کرد...سنگ ریزه هایی که داخل آب انداختی!اون صدای تالاپ..که دیوونت میکنه!سانی معنیه خوابه دیشب چی بود؟چرا تو مراسم حج بودی...چرا وقتی از خواب پریدی داشتی سوره ی فیل رو می خوندی؟سانی روحت.جسمت..وجودت داره خیز میگیره..شاید تمامه این مدت می خواست تو رو آماده کنه...بهت حسودی می کنم..معجزه ای که می خواستی اتفاق افتاد..مگه نمی خواستی همه چیز خوب باشه..سلامتی!آرزوت بود...حالا دیدی خدا جوابتو داد..جوری که خودش صلاح دید...صد در صد!آ؛رزوی تو خوشی و موفقیت و سلامتیه همست...بهش رسیدی...دیدی صبح وقتی تو صف عابر بانک بودی ...پیرمردی از بانک اومد بیرون، به همه نگاه کردو بعد به تو زل زد...پیشه خودت گفتی ...!؟به طرفه تو اومد..انتخابش تو بودی...از بین تقریباً12 نفر؟!دخترم پولامو می شمری؟(از صف بیرون اومدی و.. افکار مزاحمه این مدت داشتن تو ذهنت بازم مانور میدادنو بی حوصله بودی و عجله داشتی!) خیلی مشتاق گفتی:بله چشم بابا جون!سانی این تو بودی!دسته 2تومنی که هر کدوم از دسته ها باید 100عدد می بود!شروع کردی به شمردن و دراون بین به حرفهای پیرمرد هم که از زندگیش می گفت گوش میدادی و لبخندت ترک نمیشد...پیرمرد به دلیله کهولت نمی تونست تعادل خودش رو روی پله ها ی ورودی بانک حفظ کنه!توی این فکر بودی که یعنی کسه دیگه ای نبوده که این پیرمرد رو برای....!بازم یه درد دیگه و یه تاسف دیگه!از پیرمرد خواستی که با هم برین داخل بانک تا بتونه روی صندلی بشینه...وقتی شمارش تموم شد تراول ها رو هم براش داخل بسته ی پولها جادادی که گمشون نکنه یا...داخل جیبه کتش گذاشت...کتش کهنه شده بود و آهارش از بین رفته بود که بتونه روی سینش بخوابه!و سر جیبها هم آویزون(شاید جایی بود برای نگهداری وسایلی که پیرمرد هر روز با خودش حمل می کرد) ..البته کمی هم از سایز پیرمرد بزرگتر بود!!خمیدگی پشتش تو رو به این فکر وا داشت که امکان افتادن بسته ها از جیبش خیلی زیاده...!بسته ها رو از جیبش بیرون آوردی و توی جیبه بقلش گذاشتیو و دکمه ی کتش رو بستی..پیرمرد هم همچنان با چشمان گود افتاده و ترکهای عمیقی که دور چشمش وجود داشت و ناشی ازگرد سالها زحمت بود.. تو رو نگاه می کردودر حالیکه چشماشوبا دستمال پاک می کرد، گفت: کاش تو دخترم بودی و تو لبخند به لب گفتی:مگه نیستم؟و با حرکت سرش به تو فهموند که هستی و تو از تک تک اون ثانیه ها لذت بردی...یادت میاد خدا رو شکر کردی که توفیقه کمک به پیرمرد و صدا زدن او به عنوانه دخترش رو به تو داده...سانی اینو گفتم که یادت نره...تو ثانیه های زندگی، زندگی کنی و یاد بگیری که تو زندگی دیگران هم تا اونجایی که می تونی تاثیر مثبت بزاری....من به تومی بالم سانی..چرا این چند وقته ماجراهایی پیش میاد که تو رو از این دنیا به وادیه دیگه ای می کشونه...اونجا کجاست؟همین نزدیکیه...حس می کنی یه جهشی داشتی...به وسعته...

هنوز تو یادته که..چند روز پیش ..خالدین..همون پسرک 9ساله ی فال فروش... برای هماهنگیه کارآموزی صبح زود بیدار شدی و رفتی دانشگاه......اتوبوس ساعت 10 به مقصد مورد نظرخارج از شهر راه افتاد..با استاد و همه ی بچه ها...به جاده زل زده بودی...مثل همیشه که جاده رو می بینی و میخکوب میشی....زمان برگشت داخل ترمینال اون شهر..نزدیکه غروب بود...ازدحام زیاد ...شاید فقط حدود 100نفر دانشجو...چند تا پسر کوچیک اونجا فال..آدامس... می فروختن..به هر دختر و پسری که میرسیدن جمله ی تکراریه :یه فال بخر..یه نیت بکن..آدامسیه آدامس!..خیلی وقت بود که این صحنه ها رو ندیده بود و از یادت رفته بود که کسایی هستن .....تو اون قیل و غال تو داشتی با حرکت چشمت اونها رو دنبال میکردی..یکیشون که از همه کوچیکتر بود، به سمته تو اومد...تقریباً حدود 20برگه فال تو دستش بود...با چشمای معصوم و پر از اشکی که حس میکردی از سوز سرما باشه

بهت گفت: فال میخری؟(جمعه دوستات کنارت بودن و در حاله گل گفتن و گل شکفتن...و تو بی تفاوت به اونا...انگار اونام میدونستن نباید تو اون لحظه های کلنجارت مزاحمه افکارت بشن...)

سانی: سلام آقا کوچولو..حالا چنده این فالات؟(دوست داشتی باهاش صحبت کنی؟!وارد دنیاش بشی...مثله همیشه که دوست داری دنیای آدمهای دیگه رو درک کنی...اینبار شاید برای خلاصی از دنیای افکار پریشونت هم بود) ..

پسرک:سلام (با لبخند...انتظار سلام نداشت ازت...خودش رو موقرتر نشون داد)...300تومن!بخر دیگه!چرا هیشکدومتون نمی خرین آخه؟

سانی:(شونه هامو به حالتی که نشان از( نمی دونم)بود،بردم بالا...)گرون میدیااا...!اینام که اصفهونی:)!(با لهجه ی اصفهانی گفتی)چند سالته تو؟مدرسه که میری؟آره؟

پسرک:(خندش گرفت از لهجه و متلکی که به خود ت انداخته بودی....) 9سالمه..آره بابااا...ولی شبا میرم(منظور از شبا رو نفهمیدی!؟)...ببینم اینجا اومدین چی کار؟دانشجویین شماها؟

سانی:آفرین پسر خوب!سعی کن درساتو خوب خوب بخونی!باشه؟آره...میگن دانشجو!...اسمت چیه؟اگه دوست داری بگو؟!

پسرک:خالدین....باشه!(تبسم قشنگی داشت!و چشماشو لحظه ای از نگاهم برنمی داشت)حالا فال میخری؟(باید خیالش رو راحت می کردی که می خری تا بتونی بدون اضطرابی که تو روحش حس کرده بودی..گپت رو ادامه میدادی..)

سانی:چه اسم خوشگلی داری!تو که برگه هات خیلی کمه..اینجام ظاهراً تا شب کلی مسافرداره!پس من ازت فال میخرم...برگمو می خونم ..بعد دوباره برگمو میدم (نمی خواستی تعداد برگه هاش کمتر بشه و شانس 300تومنه دیگرو از دست بده)بزار قاطیه برگه هات ...بین خودمون باشه ها؟!باشه؟(دلت می خواست تورو از خودش بدونه و ....)میشه خودت برام یه برگه رو انتخاب کنی؟200تومنم به خاطر این زحمت بهت میدم!میشه 500!راضی هستی که؟

(**در اون بین هر کسی کار خودش رو می کرد...توهم تخته سنگی پیدا کرده بودی... بهش تکیه داده بودی...دوستات هم برای هماهنگی که اعضای کلاستون همگی با یه اتوبوس برگردن..به قسمت مدیریت ترمینال( اتاقکی 10متری)رفته بودن... ...و فرصت غنیمی بود تا...)

پسرک :عالیه!(با ذوقی واضح که به تو هم شوق داد)تو اسمت چیه؟حالا نیتت چیه؟(انگار میدونست باید دنباله کدوم برگه بگرده..تقریباً ازروی همه ی برگه هاخوند و دوباره سر جاشون برمی گردوند..می خواست بهترین فالش نصیبه تو بشه!و تو داشتی تو دلت به این گونه افکاربی آلایش وکلنجاری که اون با خودش میرفت غبطه میخوردی!اسمتو که نمی تونستی بهش بگی..چون نمی خواستی از فردا همه تو رو با اسم کوچیک صدا بزنن!)

سانی:ااا...باید نیتمم بلند بگم؟نمیشه تو دلم بگم؟(می خواستم حق انتخاب بهش بدم و شخصیتشو بزرگ کنم تا ....)اسممو می خوای چی کار؟(طوری گفتی که بی اهمیت جلوه کنه)هر چی دوست داری فکر کن...

پسرک:(دیگه خیلی باهات راحت شده بود...کولشو هم داده بود دستت...چه سنگین بود برای اون جثه نحیف...)تو این چند سال فقط از تو پرسیدم تا حالا که نیتت چیه!...خواستم بدونم...راستش یه چیزی بگم؟اگه بخوام صدات کنم......خوب بهت بگم نازی؟...آخه خیلی نازی!خوشگلی!خیلی مهربونی!...

سانی:ممنون...چشمای نازتن که منو ناز میبینه!!اسمه منم یه چیزایی تو همین مایه هاست(با خنده)...بی خیال ..اسم آدمها مهم نیست..توی این دنیا اسمها تکرارین... ولی آدمها متفاوت.....مهم شخصیتشونه...یکیشو بده دیگه(منظورت برگه های فال بود...)همشون خوبه!گفتم با دست تو باشه که خوب باشه..نه اینکه بخوای زحمت بکشی و همرو بخونی...فال باید خودش در بیاد...

پسرک:نه آخه تو ...دلم می خواد بهت بگم نازی ..بگم؟...نمی گی اسمه خودت چیه؟به کسی نمی گم؟!اینا رو می دونم ولی دلم می خواد ماله تو خوب بیاد حتماً...از یه فال دو رنگشو دارم..قرمز رو دوست داری یا سفید؟( تمامه فالها رو خونده بود و حالا می خواست رنگش توسط تو انتخاب بشه!چه لطافتی رو تو قلبت احساس کردی؟!)

سانی: باشه بگو...هر جور دوست داری...خوب سفید..زود باش!دیگه داره دیرم میشه ها!امشب اینجا موندنی میشما!بعدش از سرما قندیل میبندم..نازی میشه لرزی:)(می خواستی بازم لبخند رو رو لباش ببینی و اون با این حرفت بازم خندید...به مقصودت همیشه میرسی...)

پسرک:نگران نباش شوهر خالم ماشین داره میبرتت.اگرم نبرد میای خونه ی ما؟(چه صمیمیت محشری)....((یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور))..همه چیز خوب میشه....بازم میاین اینجا؟ببینم دکتری یا مهندسی ؟

سانی:قربونت..خیلی مخلصیم...وای چه فال خوبی بود...امیدوارم بیایم.تو هفته ی دیگه جوابشو بهمون میدن...چون تو گرفتی اینجوری اومد..ممنونم...چه فرقی می کنه که مهندس باشم یا دکتر..اینا عنوانه...دعام کن بتونم هر چی هستم بهترینش باشم.. خوب..میشه حالا که حسابی باهم عیاق شدیم ازت یه قولی بگیرم؟میشه قول مردونه...شش دنگ بدی که حسابی درس بخونی تا یه مهندسه خووب بشی(دستکشاتو در آوردی و انگشته کوچیکه دسته راستتو قلاب کردی برای انگشت کوچک دست خالدین.../ طبق معمول،نشانه قولی که اگر بخواهی از کسی بگیری/)..منم خوب درسامو می خونم تا چند سال دیگه با هم همکاری کنیم؟..خوشحال شدم از آشناییتا خالدین!(در حالی که داشتی باهاش دست میدادی و احساس غرورو بزرگی رو می خواستی با این کار بهش تلقین کنی)..من برم دیگه(همه ی دوستات مدام در حال کال کردنت بودن ..طوریکه پشت خطیه همدیگه میشدن و میگفتن بیا سوار شو...کجایی؟.اتوبوس رفت سانی!جا موندی..)...خالدین همیشه پسر خوبی باش مثل الان...اینم یه قوله دیگت بودا...(دستکشاتو بدونه اینکه بهش اجازه بدی،عکس العملی نشون بده...دستاشو پوشوندی...برای دستش بزرگ بود ولی می تونست گرمش کنه تا ترکهای عمیقی که روی دستاش بود از سوز سرما...سریع محل رو به سمت جایگاه اتوبوسها ترک کردی...)هوا سرد شده دیگه اومدی از خونه بیرون دستت کن!لباس گرم ترم بپوش.

پسرک:نازی کجا؟....دستکشات...؟؟.بازم بیا اینجا باشه؟فاله مجانی بهت میدم....قول میدم بهت درسامو می خونم..نازی دستت درد نکنه...

سانی:( در حاله دویدن پشت سرتو نگاه کردی..داشت به دستهاش نگاه می کرد...)من از تو ممنونم...مواظبه خودت باش.(وارد اتوبوس که شدی...همه ی بچه ها در حاله اعتراض به دیر کرده تو بودن وتو توی دنیات به ساحل رسیده بودی ... و برای خیلی از بچه هایی شبیه به خالدین عزیز، خوشبختی رو آرزو کردی....)

.سانی اینا رو گفتم تا معنی کنی و معنی بدی برای خودت همه ی بی معناهایی که توی خیلی لحظات هستن...زندگی رو با تلخی و شیرینیش باور کنی و

زیبا ببین و ساده بگذار و بگذر...دوست دارم سانی...بیشتر از همیشه!تنهات نمیزارم..بازم باهات حرف دارم..ولی باور کن دستم افتاد:)ما که هر لحظه باهمیم..بقیه اش رو میزاریم واسه بعد.... Bilder hochladen

 پی نوشت1:دوست جونای من ازتون می خوام هر کدوم به عنوان یه یادگاری برام جمله ای ،نوشته ای ..شعری یا هر چیزی که دوست دارین، بزارین..دوست دارم به دیوار اتاق یادگاریهای دوستان که جاش تو قلبمه نصبشون کنم..لطف می کنید ..ممنون.

پی نوشت۲:منم تو این شبهای نزدیکی که لباس مشکی به تن می کنین و دلتون با اسم حسین می لرزه و اشک... فراموش نکنین.:اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع لحسین و اصحاب الحسین...آمین.

پی نوشت3:جملات همیشگیه من در اتمام همه ی آپها و حتی آپ آخر:"مواظبه خودتون و همدیگه باشین" قدر کنار هم بودن و" با هم" بودنتونو بدونید"برای هم و با هم باشید"به عشق و دوست داشتن احترام بزارید."

تا بعد..........همتونو به خدای بزرگ می سپارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 23:14 توسط سانی |

و این من،همان عاشقترین پروانه که قصه ی افسانه شدنش با سوز همراه بوده است... آنکه برای همیشه می ماند آنهم روحش ...جسم که از ازل فانی بود...

تو اهل سوزاندن بمان شمع من...اهل... یادت بماند منِ پروانه تا حالای آمده ، تا هنوز نیامده و تا همیشه ی دیر برایت خواهم سوخت...تا آن هنگام که روحم با روح تو با هم پر گیرند!.!

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:29 توسط سانی |

من می لرزم اما...

این فاصله ها...دلتنگیها...تاریکیها...بی خبریها...غمها...اشکها...

منجمد نمی شوند...!.؟.!.؟.!.؟

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:29 توسط سانی |

بیچاره ام...خسته ام...چشم انتظارم...

توی این پس کوچه ها تنها نزارم

نیستی از تاریکیه شبا می ترسم

بی وفا دارم توی سرما می لرزم...

می ترسم از غصه ها دووم نیارم

آخه هیچ نشونه ای از تو ندارم

آروم آروم دارم از غصه میمیرم

تو بگو نشونتو از کی بگیرم؟!؟...

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 17:45 توسط سانی |

 

هفته ها می گذره... اما گل من نیومده...

دارم از غصه می پوسم چقدر اینروزها ب.د.د.د.ه.ه.ه...

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 11:25 توسط سانی |